ميرزا حسن حسينى فسايى

1008

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

بسكه از چشم ترم خون دل آيد بيرون * ارغوان از پس مرگم ز گل آيد بيرون خط و خال و سر و زلفت همگى راهزنند * به سلامت كى از اين راه دل آيد بيرون خواستم جان به رهت داد ، ز بس مختصر است * جانم از شرم ز تن ، منفعل آيد بيرون عهد بستم كه دگر دل به نكويان ندهم * اگر از زلف تو پيمان گسل آيد بيرون اين عجب بين كه دلم بردى و باز از چشمم * همچنان پارهء دل متصل آيد بيرون به تماشاى چمن گر شوى اى سرو چمان * از چمن سرو و صنوبر خجل آيد بيرون سيمين فرزند حضرت وصال جناب ميرزا محمد داورى « 1 » است . چون جناب وقار به عرصه تمثال داورى وجود آمد ، پدر بزرگوارش از پير عالى مقدار خود رحمهم اللّه مستدعى [ گشت ] كه نام آن طفل را ، آن جناب گذارد ، مسؤولش ، مقبول افتاده پير روشن ضمير فرمود او را به چه نام بايد خواند عرض كردند احمد نيكو نامى است ، آن جناب به زبان مبارك راند ، احمد ، محمود ، محمد ، ابو القاسم « 2 » . و چنان كه فرموده بود ، پسران ديگر را به همان ترتيب نام گذاشتند . القصه مرحوم داورى در خط نسخ تعليق استادى بود بزرگ ، خط شكسته را به حد كمال رسانيد و در صنعت نقاشى و پيكر -

--> ( 1 ) . درباره ميرزا محمد داورى رجوع شود به گلشن وصال ، ص 294 تا 300 . ( 2 ) . ر ك : گلشن وصال ، ص 127 .